راوین
دل‌نوشتهمنتشر شده

نمیدونم

توسط E1LS4A

۲۳ بازدید

همیشه پادزهر در دستان کسی نیست که روزی طعم زهر را از نگاهش چشیدی

گمان میکنی با نفس کشیدن بی وقفه در هوایی مرده نمیتوان جان داد؟

بی انکه لحظه ای مایه ی کسالتت باشد با اینکه جانت راضی به ادامه دادن نیست

یا شاید به اندازه کسالتت جانت را دوست میداری

اما خون را نمیشود با خون شست

چون جزای خطای قتل ،زندگیست با وجدانی که در پیش چشمانت تا مرز مرگ رفته اما به هوای خیال خامت هنوز در این سو پرسه میزند

اما گناه تو چیست ؟

شاید زهر همان پادزهر باشد

یا مرگ همان زندگی

اما درد که علاج خود نیست

این درد درمان نیست درماندگیست

نظرات

برای نظر دادن باید ثبت‌نام کنید. ثبت‌نام

هنوز نظری ثبت نشده.