همیشه پادزهر در دستان کسی نیست که روزی طعم زهر را از نگاهش چشیدی
گمان میکنی با نفس کشیدن بی وقفه در هوایی مرده نمیتوان جان داد؟
بی انکه لحظه ای مایه ی کسالتت باشد با اینکه جانت راضی به ادامه دادن نیست
یا شاید به اندازه کسالتت جانت را دوست میداری
اما خون را نمیشود با خون شست
چون جزای خطای قتل ،زندگیست با وجدانی که در پیش چشمانت تا مرز مرگ رفته اما به هوای خیال خامت هنوز در این سو پرسه میزند
اما گناه تو چیست ؟
شاید زهر همان پادزهر باشد
یا مرگ همان زندگی
اما درد که علاج خود نیست
این درد درمان نیست درماندگیست